9.10.06

دو کلام حرف

دوشنبه،17 مهر 1385

درباره سریال نرگس باید بگم یه وقتهایی کیف داره که آدم از اینجور چیزا ببینه. واقعاً سرگرم کننده است و موقع تماشای اونها آدم به چیزی فکر نمیکنه. من که اینجوریم.

شیوا جان! اینقدر تلویزیون اینجا بین برنامه ها آگهی بازرگانی پخش میکنه که آدم از هر چی تلویزیون نگاه کردنه پشیمون میشه. در ضمن تو غربت که باشی هر چیز وطنی یه مزه دیگه ای داره. یه جوری به آدم میچسبه. موزیک وطنی، فیلم وطنی ، تئاتر وطنی. عاشق اینم که فیلمی رو نگاه کنم که توش تهران و خیابونهای تهران رو ببینم.

یه نفر جان! اگر من گفتم سریال نرگس آبدوغی بوده توهین به سلیقه مردم نبود. مردمی که به قول شما چون پول سینما رفتن ندارن مجبورن برنامه های تلویزیون رو نگاه کنن.( حالا بماند که اکثر فیلم های سینما هم دست کمی از سریالهای تلویزیونی ندارند) این سریال ها ساخته صدا و سیما است که با هدف ترویج فرهنگِ دلخواه اونها ساخته میشه. همون موقع که صدا و سیما داشت ترویج فرهنگ رفتار صحیح در خانواده و یا آداب آپارتمان نشینی می کرد با از اون دست سریالهایی که در پست قبلی نام بردم، همین مردم همه قسمتهای اون ها رو دنبال میکردن و با اینکه سریالهایی بودن که هفتگی پخش می شدن و نه هرشب، تعداد زیادی مخاطب داشتن. نمیدونم چرا آدم متهم میشه به چیزی که نیست و عقیده ای که نداره. انصاف هم خوب چیزیه. کاش متنی که اینجا نوشته میشه رو با دقت بخونید و بعد نظر بدین.


7.10.06

برای دوستان خارج نشین

شنبه، 15 مهر 1385
چقدر پیش بینی های من درباره سریال نرگس درست از آب دراومدها! چند تا از دوستان لینک سایتی که میشه نرگس رو آنلاین دید خواسته بودن که اینه.
البته این سایت چند قسمت اول رو نداره که چندان مهم نیست چیزی رو از دست نمیدین. اما اگه مشتاقید که کامل ببینید این سایت از قسمت اول داره میذاره ولی دانلودی هست و تازه چهار قسمت گذاشته. حالا که تا اینجا تشریف می برین پیشنهاد می کنم فیلم شبهای روشن رو از دست ندین. این یکسال به مدد اینترنت پر سرعت من حدود سد فیلم ایرانی دیدم که فقط چند تایی قابلیت پیشنهاد شدن به دیگران رو دارن یکی شون همین شبهای روشنه.
در این دو تا سایتی که معرفی کردم یه عالمه فیلم و سریال می تونید ببینید و دعا به جون من کنید که حسابی از کار و زندگی انداختمتون!

1.10.06

نرگس

شنبه،8 مهر 1385

به برکت وجود اینترنت پر سرعت دارم سریال نرگس می بینیم روزی چهار پنج قسمت. بدجوری سرکار هستم. اینقدر سریال پرکشش!؟ راستی چرا اسم سریال نرگسه؟ اسم این سریال باید میشد شوکت. چون شخصیت اصلی داستانه. تمام ماجراهای داستان رو شوکت بوجود میاره و شخصیت جالبتری داره. چرا همیشه اسم آدم خوب ها رو سریالها و فیلم ها میذارن. تازه نرگس هم که خیلی آدم جالبی نیست. یک دختر فضول و پرخاشگر و خانم بزرگ.

سریال آبدوغی هم بد چیزی نیست. آدم موقع تماشا به هیچی فکر نمیکنه و سرگرم میشه. ولی دقت کردین این جور سریالها هیچگونه هدفی برای فرهنگ سازی و آموزش عامه مردم ندارن. همون ماجراهایی که در زندگی مردم عادی وجود داره به شکل فیلم و سریال به خورد مردم داده میشه. همون داستانهایی که با دو ساعت تو آرایشگاه نشستن یا سالن انتظار دکتر ممکنه از بغل دستیت بشنوی همون ها میشن داستانهای پرکشش سریالها. بدون اینکه حرف تازه و بدرد بخوری در اونها گنجانده بشه. چند سال پیش صدا و سیما چند تا سریال خوب ساخته بود که در اونها سعی میشد به مردم یه چیزی آموزش داده بشه. همسران و خانه سبز رو یادمه که اینجوری بودن. داشتن فرهنگ سازی میکردن. رفتارهای درست در خانواده رو نشون میدادن. کم و کاستی هم شاید داشتن اما به هرحال یه هدف مثبتی داشتن. سریالهای جدید هم یه جورایی فرهنگ سازی میکنن ولی در یک جهت دیگه. همه مردهای بد دو تا زن دارن، اما هیچی شون هم نمیشه. زن اولشون ماجرا رو می فهمه اما هیچ کاری از دستش بر نمیاد و مثل یک زن نجیب ( الگوی زن نجیب شرقی ) میشینه سر خونه و زندگیش. همه آدم خوبها سر سجاده دارن دعا میکنن و اوقات فراغت کتاب دعا دستشونه. به مشکل بر میخورن میرن امامزاده صالح، دوا و درمون دکترها کارساز نمیشه و یکهو معجزه میشه و مرده زنده میشه. اصلاً نمیدونم با این همه دم مسیحایی که تو جای جای میهن از نوک کوهها گرفته تا وسط بیابونها وجود داره چه نیازی داریم به پزشک و درمانگاه و بیمارستان.
نرگس رو هنوز کامل ندیدم اما میشه حدس زد که آخرش چی میشه. مثل بقیه سریالهای آموزنده، قسمت آخر همه بدهای اصلی خوب میشن و بدهای فرعی سر به نیست میشن و یا توسط نیروی انتظامی هوشیار دستگیر میشن و خوبها هم بهم میرسن و سالها در کنار هم به خوبی وخوشی زندگی می کنن. به هر حال شما آخرشو نگین ها. از کشش میفته.

توضیح: قضاوت من البته در باره همه سریالها نیست چون همه رو ندیدم. شاید بعضی از اونها خوب هم بودن و یک حرفی داشتن. درباره سه چهار سریال مشهوری که در دو سه سال اخیر دیدم حرف زدم.

22.9.06

اول مهر

جمعه،31 شهریور 1385

خانم صفتی دبیر حرفه و فن سال اول راهنمایی مون بود با ظاهری کریه که آینه تمام نمای درونش بود. با صورت استخوانی و لاغر، پوست تیره و پر از لکه های قهوه ای، دندونهای نامرتب و صدایی که انگار چون از بین اون دندونها بیرون میومد خش دار میشد. همیشه روزایی که باهاش کلاس داشتیم روز عزای من بود. هم بد اخلاق بود هم به شدت بی تربیت. حتی روزایی که روز خوبش بود و از خاطره های بی مزه اش تعریف میکرد همیشه توهین یا بددهنی میکرد. یادمه یه بار گفت که مدتی در بندر انزلی زندگی می کرده و تعریف میکرد:" می دونین که شمالی ها چقدر کثیفن! اینقدر زنهاشون شلخته ان که نگو. خونه هاشون همیشه بوی جیش میده."

یا می گفت: " الان خوبه که حجاب اسلامی داریم زمان شاه همه لخت و پتی بودن زنها لباسهای تنگ میپوشیدن که ب.ا.س. ن ها از عقب، سینه ها ازجلو میزد بیرون."

البته خودش در این جملات نغز کلمات اصلی و بی ادبانه رو بکار میبرد و باعث می شد که ما دخترها اول یک شوک بهمون وارد بشه و بعد هم از خنده منفجر بشیم بعد از کلاس هم بهم دیگه بگیم وای دیدی چی گفت سر کلاس؟!

همه اینا رو گفتم که ماجرای اصلی رو براتون تعریف کنم. یه دختر آرومی به نام آرزو در کلاسمون داشتیم که ردیف یکی مونده به آخر می نشست. دختر شلخته و کثیفی نبود اما نمیدونم چرا اونروز زیر بغل روپوشش پاره شده بود شاید تو بازی کردنهای زنگ تفریح اونجوری شده بود. خانم صفتی چشمش افتاد به روپوش این طفلک و صداش کرد که بره پای میز معلم و بعد شروع کرد :" این چه وضعیه دختر بیشعور؟ خجالت داره دختر به سن و سال تو اینقدر شلخته و بی نظم؟ این روپوش یه دختر گنده است؟ " و بعد دست آرزو رو گرفت و بالا برد تا پارگی روپوش اونو به ما نشون بده با پوزخند گفت " خوب نگاش کنین " ما هم خوب نگاه کردیم و چشمهامون چهارتا شد نه از دیدن روپوش آرزو بلکه از دیدن زیر بغل پاره روپوش خانم صفتی که دو برابر پارگی روپوش آرزوی بیچاره بود که داشت آروم آروم اشک میریخت.

دل من یکی که کباب شده بود برای آرزو. زودی یک کاغذ برداشتم یک نامه برای خانم صفتی نوشتم با این مضمون که شما اول باید خودتون مرتب و تمیز باشید بعد به ما بچه ها گوشزد کنین و یاد بدین. کلاس که تموم شد داشتم میرفتم که نامه رو بهش بدم که بغل دستی هام ( از همون دوستان دلسوز که همیشه دور و بر من هستن و نمیذارن که کارهای شجاعانه انجام بدم! ) که دیده بودن من چی نوشتم نامه رو از دستم قاپیدن. "دیوونه ولش کن. این آدم روانیه یه کاری میکنه از مدرسه اخراجت کنن. ما همه میدونیم که کار اون غلطه لازم نیست تو خودتو به دردسر بندازی." نتیجه اینکه منهم خودمو به دردسر ننداختم و هنوز هم احساس پشیمونی می کنم.

خلاصه این شد که خاطره اونروز و اشکهای آرزو همیشه تو ذهنم موند. خانم صفتی و معلمهای روانی مثل اون که تو دوره ما تعدادشون کم نبود باعث شدن که هیچ سالی روز اول مهر هوس مدرسه و پشت نیمکت نشستن نکنم. ناگفته نماند که معلم های خوب و مهربون هم داشتم اما فقط چندتایی که بیشتر در دوره دبستان بودن. بقیه معلم هام یا خنثی بودن یا مردم آزار. امیدوارم که الان تعداد معلمهای خوب زیادتر شده باشه.


16.9.06

عشق ممنوع

شنبه، 25 شهریور 1385

نسترن از معدود دوستان دوران دانشگاهمه که هنوز با هم در ارتباط هستیم. اهل سنندج و سنی مذهبه. هر چند که اصلاً مذهبی نیست. سه ساله که با پسری شیعه دوسته و میخوان با هم ازدواج کنن. بهم تلفن کرده بود. پرسیدم:

- رامین چطوره؟

- خوبه.

- عروسی کی هست؟

- ای بابا کدوم عروسی؟ پدرش مخالفه. نمیذاره.

- چرا؟

- سر همین مسائل مذهب و این چیزا دیگه.

این دومین موردی هست که برای نسترن پیش میاد که به خاطر مذهبش ازدواجش بهم خورده.

- وا؟ مگه میشه؟ دوره این حرفا دیگه گذشته. اونم حتماً پیرمرده و...

بعد خودم تعجب کردم از حرف مسخره ای که زدم. هنوز دوره این حرفها نگذشته. یادم افتاد یه همکار داشتم به نام آقای شرفی حدود سی ساله و خیلی مذهبی بود. از اونایی که نماز و روزه اش به جا بود و هنوز اذان نگفتن وضو گرفته آماده بود. تو هر صحبتی هم که پیش میومد یه حدیث از ائمه اطهار ارائه میداد. هر چند که با همه این ادا و اصولها گاهی یه کارایی میکرد که شرعاً و غیر شرعاً گناه به حساب می اومد. همه اینها بماند اینو میخواستم بگم که یکبار حرف به شیعه و سنی کشید و گفت همه سنی ها کافر هستن و باید اونها رو کشت. من همینطور با دهان باز نگاهش میکردم و فقط گفتم آقای شرفی!! یعنی چی؟؟ و جواب داد هر کس به فرمان پیامبر عمل نکنه کافر به حساب میاد و سنی ها هم از این دسته هستن و خونشون مباحه. همون موقع یادم افتاد تو یه بخش دیگه از شرکت یه همکار سنی به نام آقای تیموری داریم. آقای شرفی رو تصور کردم که با لباس عربی شمشیر به دست داره سر آقای تیموری رو می بره. چه وحشتناک!

نمیدونم اگر بخواهیم حرف این همکار سابق منو به حساب بیاریم دیگه دلسوزی برای مردم فلسطین چه بی معنی میشه چون یه عده یهودی که کافر به حساب نمیان دارن یه عده سنی کافر رو میکشن. امت واحد اسلام چه حرف مسخره ای به نظر میاد و همه شعارهای دیگه. اگه باید رفت به جنگ سنی های کافر چه نبرد نابرابری میشه. چون از بین یک میلیارد و اندی مسلمان شاید حدود سد میلیون شیعه باشن و بقیه سنی هستن. اگر جنگ بشه که نسل شیعه ها ور می افته.

- خب نسترن جون حالا می خوای چی کار کنی؟

- می خوایم برای مهاجرت به استرالیا اقدام کنیم. اونجا دیگه از همه این حرفا دور هستیم.

- آره. کار خوبی می کنین...

توضیح: اسامی مستعار هستند.