12.6.09

می‌نویسم تا بماند یادگار

این وبلاگ هرچند کم جنب و جوش و اغلب خاموش برای من این خاصیت را دارد که هراز گاهی سری به بایگانی‌اش بزنم و نوشته‌های قدیم را مروری کنم و خاطرات روزهای گذشته را به یاد آورم و گمان من این است که اگر زنده باشم ده سال یا بیست سال دیگر این مرور کردن‌ها شیرین‌تر هم خواهند بود به این دلیل که آدم می‌تواند ببیند در طی سال‌های عمرش چگونه تفکراتش تغییر کرده است.
بعد از مدتی که ننوشته بودم امشب که 21 خرداد سال 1388 است تصمیم گرفتم که بنویسم. چون فردا روز بسیار مهمی برای ایرانیان است. خواستم که خاطره این روز هم در وبلاگم ثبت شود. فردا روز انتخابات دهمین دوره‌ی ریاست جمهوری است. شور و شوق عجیبی میان مردم است. جوری که این انتخابات را به انقلابی آرام تشبیه کرده اند. می‌گویند اگر روز شنبه احمدی نژاد از صندوق بیرون نیاید این یک پیروزی برای ملت تلقی خواهد شد و یک "نه" ي بزرگ به نظام.
در دو سه هفته‌ی گذشته شب‌های تهران شده بود شب‌های پارتی‌های خیابانی. جوان‌ها سبزپوش و پراز هیجان همه جا به خصوص در خیابان‌ها و میدان‌های معروف‌تر جمع می‌شدند و شعار می‌دادند و می‌ر‌قصیدند.
حال بماند که موج سبز همه جا را فراگرفته و همه دوستانی که می‌شناسم به جز یکی دو نفر می‌خواهند به موسوی رای بدهند اما من فکر نمی‌کنم که موسوی بتواند پاسخگوی خواسته‌های همین مردم سبزپوش باشد به گمان من موسوی از جنس خاتمی است. همان که هشت سال تمام گذاشتمان سر کار. برای همین می‌خواهم به کروبی رای بدهم. می‌دانم آخوند است، ‌خوب حرف نمی‌زند و یادم هست که چه حرف‌هایی درباره‌ی بخور بخورهایش می‌گفتند و خیلی چیزهای دیگر اما فکر می ‌کنم عملکرد او در سال‌های گذشته بسیار بهتر از بقیه بوده و باور من این است که او تنها کسی در بین این چهار نفر است که می تواند اصلاحات بیشتری در کشور به وجود آورد. همراهانش هم غالبا از کسانی هستند که خودشان قربانی دوران خاتمی بوده‌اند و به اصطلاح زهر خورده‌ی همین نظام هستند. به هرحال من به آنها امیدوارترم تا به موسوی که بیشتر اصول گراست و یار همراهش خاتمی. دوستان سبرم می‌گویند چرا رای شکنی می‌کنی و همراه ما نمی‌شوی؟ و دلایل زیادی برایم ردیف می‌کنند. اما فکر می‌کنم رای همانطور که از معنی‌اش پیداست رای است و نظر شخصی. درست یا غلطش بماند برای چند سال دیگر. شاید رای من بسوزد شاید یک رای چندان تاثیری نداشته باشد اما در این لحظه من فکر می‌کنم که رای به موسوی یک اشتباه است و من نمی‌خواهم در این اشتباه جمعی شریک باشم.
هنوز هشت ساعت دیگر تا زمان باز شدن حوزه ها مانده از فردا مهم‌تر روز شنبه است که نتیجه اعلام می‌شود.

13.4.09

این وبلاگ برای مدتی - که نمیدانم چقدر طول خواهد کشید- آپدیت نمی شود

13.3.09

یه ذره بها ر پشت پنجره اتاقم

جمعه، 23 اسفند 1387

اين جوري که تو سرت رو با سماجت از لاي حفاظ پنجره ها- که عليرغم مخالفت‌ من به پنجره‌هاي خونه‌م نصب شد- آوردي تو و خودتو چسبوندي به شيشه‌ي بارون خورده و گل آلود اتاقم تا بهم بهار تعارف کني مي‌شد دستتو رد کنم؟ نمي‌شد! ديگه نمي‌شد همه‌ي اون سردي زمستوني ترين زمستون زندگيم رو نسپرم به دست روزگار تا با خودش ببره و بهار رو به دلم راه ندم. بهاري شدم امروز صبح وقتي تو اومدي و بهم سلام گفتی اي شاخه‌ي کوچولوي نازنين.
امیدوارم روزگار شما هم بهاری باشد.

25.2.09

پند

چهارشنبه، 7 اسفند 1387
دوستان عزیز
خواهشمندم قبل از شروع به غیبت کردن از در و همسایه، فک و فامیل و یا دوست و آشنا گوشی تلفن یا آیفون خود را چک نمایید چون ممکن است که آنها را بد برسر جای‌شان گذاشته باشید و فرد مورد غیبت از بد روزگار و بد شانسی‌تان صدای‌تان را بشنود. کار است دیگر. آنوقت ممکن آن تصویر زیبایی که آن بنده‌ی خدا از شما در ذهنش دارد به کلی مخدوش شود، دل شکسته بنشیند کلی زار بزند که عجب خری بوده است تا به حال. احتیاط کنید عزیزان احتیاط!

17.2.09

رنگ مو

سه شنبه، 29 بهمن 1387

در حال مسواک زدن چشمم میفته به یه گله از موهام. از کجا رد شدم که موهام خاکی شده؟ دست میکشم گرد و خاک رو پاک کنم. پاک نمیشه. سر انگشتام رو می‌گیرم زیر آب. دوباره دست می‌کشم به همون‌جا بازم پاک نمیشه. سرمو می‌برم جلوتر و نگاه خیره تری می‌کنم. آهان! ‌گرد پیری که میگن اینه. چه زود گذشت.